سکوت برایم دیگر جایز نیست.
صدایم را در گلو به سکوتی تلخ نشانده بودم تا امروز که دیگر دستانم عنان از من ربود و نگاشت...
با دستانی خالی و دلی پراز حب به ارزشها پا به عرصه ای نهادیم که شاید اثری ارزشمند ولو کمرنگ از خود باقی گذاریم.
دست به نگارش بردیم ،قلممان بارها شکست اما دستانمان پایدار تر بود به شکستن قلم!
ایستادیم بر ارزشهای فرموده های رهبر که ارزش بگیریم از گهر حضورش. که گامی برداریم تا شاید رهرو فرمانش باشیم.
همه مدیران و رئوس و فرمانده هان کشور را دوست می داشتیم اما فرمانده قلبمان فرمانده کل قوا بود و بس..
هرکه بر جهت مخالفش سخنی بر میاورد می افتاد از چشممان چون سیبی از درخت!
راه راهی پر خطر بود این را می پنداشتیم از نخست...اما
گام برداشتیم تا علی زمانمان در دل روزنه امیدی به بودنمان داشته باشد زیر پرچمش،پرچم بصیرت ولایت فقیه.
در برابر توهین و اراجیف بیگانه ی کوته بین قد علم کردیم، سرو شدیم تا نگاه سخیفان به بلندای ایران اسلامیمان نیافتد.
در برابر مصلحت اندیشان مصلحت پندار خاموشی نتوانستیم. که راهشان جوشیدن بود در برابر حضرت ماه.در برابر عدل علی وارش.
عدالت مصلحت بینان را وقتی دیدم که قارچ! پنداشتند حضور سبز ولاییان را، برای تحقق نهادن بر ارزشهایشان.
توهینی نکردند که انتقاد در حکومت علی نیز سازنده بوده است.
دلشان چرکین بود بر عدالتی که عوام و خواص داشت! نوشتند تا اعتراضشان را به گوش همه برسانند که ما مردمی هستیم که انقلاب را برای مردمی بودنش خواستاربودیم و بس!
حال زبان درازی نمی کنم که همه مسئولینی که زیر پرچم اسلامی ایران خدمت می کنند را قابل احترام می دانم .
همه مسئولین و قضات و دادگاه های ایرانم را اسلامی می دانم و بس. مگر خلافش ثابت شود!
فقط باز با زبان ساده از قشری می گویم که با ناملایمتی های برخی و بازخواست های برخی دیگر به اینده عدالت گونه ایران اسلامیمان دلواپسیم.
بازخواست کردنش، به خاطر اندوهی که با بغض به نگارش دراورده بود که نشان از قلم جوانی داشت که با حب به ایرانش به نگارش درامده بود.
حال که احضارش کردند به پاسخگویی در برابر دادگاه حق! امیدوارم برای بار چندم هم با سرافرازی از این امتحان خروج کند و با ارامشی زیر سایه ایمان به خدا به راهش ادامه دهد.
اکنون را زمانی می پندارم که باید ایستاد در کنار همسرم (سعید ساداتی) که او نیز ایستاده تر شود در راهی که برگزیده.
سعید عزیز تو نگاهت را از افق برنگیر و خود را ملول نساز از این ناملایمتی ها که خود بار ها اموخته ای به من که بر حضور مقدسش چشم بدوزم و وجود خارهای ناملایم را به فال نیک بپندارم.
با زبان صادقت بر پیام خدا استوار باش:
«علامة الایمان ان تؤثر الصدق حیث یضرک علی الکذب حیث ینفعک »
نشانه ی ایمان آن است که اختیار کنی راست گفتن را جائیکه به تو زیان می رساند بردروغ گفتن جائیکه سود می دهد .
و نیز گوش بسپار به حکمت علی(ع) در نهج البلاغه:
الصبر رأس الایمان
صبر به منزله سربرای پیکرایمان است.

+نویسنده «جلبک ستیز» دادگاهی شد
این مطلب در ندای انقلاب
این مطلب در رجا نیوز
این مطلب عمار نامه
برچسبها:
دادگاه,
جلبک ستیز,
احضار,
رهبر,
ولایت فقیه,
سعید ساداتی نويسنده : کویر در تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391





نويسنده : کویر در تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391
روایت عمیقی از حضور داشتن یا نداشتن!
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی
هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم:
خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،
در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید،
چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و
چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی
هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ
گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می
گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با
این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی
رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را
خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و
می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و
با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی
خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر
آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم
بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟
آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش
یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار
نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار
خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت
تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقا ی محترم!ما نیامده ایم
که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده
نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و
همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق،
به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان،
جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم
بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه
رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی
بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان
می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط
در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که
در مجلس ختمم حضور به هم نرساند

نويسنده : کویر در تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391
در فاطمیه چه دعایی کنمت بهتر این:
که کنار پسر فاطمه هنگام اذان،سحر جمعه ای از سال جدید، پشت دیوار بقیع، قامتت قد بکشد در دو رکعت، به نمازی که نثار حرم و گنبد حضرت زهرا بکنی...
انشاالله
السلام علیک یا فاطمه الزهراء

برچسبها:
ام ابیها,
فاطمه الزهرا,
انسانم ارزوست نويسنده : کویر در تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391

انتشار یافته در: نمک نیوز
نويسنده : کویر در تاريخ سه شنبه 22 فروردین1391